نمیدانم چرا؟

پنجره ها رو وا کنین که عشقم از سفر میاد
برای غربت شبم مژده ای از سحر میاد
صدای پاشو می شنوم تو کوچه ها قدم زنون
پر می کشه دلم براش به سوی ماه تو آسمون
آهای آهای ستاره ها فانوس راه اون بشین
بگین بیاد از این سفر تو این شب ستاره چین
پنجره ها رو وا کنین گل بریزین سبد سبد
میاد که پیشم بمونه گفته نمی ره تا ابد
ستاره ها بهش بگین جدایی و سفر بسه
بگین به این شکسته دل یه عمره دلواپسه
باید فراموشت کنم

باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم
من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم
حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم
من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !
خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم
کم کم ز یادم می روی
این روزگار و رسم اوست !
این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 7:39  توسط هدایت
|

وقتی که روح عشق را اینگونه عریان میکنی
در واژه های شعر من گویی که طوفان میکنی
شاعرترینت می شوم همسایه ی احساس تو
در سایه ساری ا زغزل دل را تو مهمان میکنی
من برده ام قلب تو را در این قمار آخرین
بازنده ی چشم توام وقتی نمایان میکنی
پل میزنی روح مرا تا ساحل چشمان خود
جایی که حتی عشق را سر در گریبان میکنی
حرفی ندارم نازنین خود کرده را تدبیر نیست
اما .... دلم را برده ای و باز کتمان میکنی؟!
چیزی نمی ماند بجا از شاعر بارانیت
وقتی که روح عشق را اینگونه عریان میکنی
***
شب خیس رویا
خیابانی سرشار از عطر بوسه
و مهتاب
وقتی آهسته بارید بر شانه ی رازقی
من و تو
مسافرترین عابر کوچه های رسیدن شدیم.
دست در دست هم
و شانه به شانه
مرا بردی تا یاس امید
مرا بردی تا بوی شب بو.
به یک بوسه ی سرخ
مرا سبز کردی
: و آغوش من ساحل امن تو شد
ودستان تو
گرمی واژه هایم.
شب عطر شبنم
شب ناز گیسو
من و تو
پر از حرفهای شکفتن
پر از حس و حال غزل
و آرام
در خلوتی مبهم و گنگ.
صدای قدم های بی تاب
صدای ترک خوردن تک درخت سپیدار کوچه
صدای نفسهای مهتابی عشق.
شبی بود آن شب
که با هم گذشتیم از کوچه باغ ترا نه
یادش بخیر.
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 8:44  توسط هدایت
|
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد
تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند.
سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد
گم شدم در قدم دوری چشمان بهار
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 8:43  توسط هدایت
|

اين روزها
انگشتهای دست من
-اين شاخه های خشک-
فرياد می زنند
ما يادگار قحطی دست محبتيم
در هر کجای شهر
به جستجوی دست محبت شتافتيم
دستی به مهربانی دستت نيافتيم!
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 8:40  توسط هدایت
|

هزار هزار ترانه
اما بی وزن و قافيه
سطر به سطر شباهت و تمثيل
و ليکن بی حوصله
چون خسوفی که امشب برماه حائل است ،
شعر و ترانه و سرود ،
پرده پوش مهر صدای تواند
می خواهم امشب
پرده را از پنجره کنار بزنم
وزن و قافيه و رديف را لب تاقچهء اتاقم بگذارم
تا هوايی تازه کنند
امشب می خواهم
وقتی از لمس می گويم
تا دانه دانه های مژگانت را حس کنم
وقتی از جاودانگی شب سخن می گويم
دستانت حجاب تنم باشد
می خواهم باتو
وقتی از هزار و يک شب حرف ميزنم
به بی نهايت شب بينديشی
و هنگامی که
از سوختن
در شعلهء چشمانت می گويم
خاکسترم را به باد بخشی
تا قصهء عاشقی همواره جاودانه بماند
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 8:37  توسط هدایت
|
باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
از من به من نزدیک تر تو
از تو به تو نزدیک تر من
باور نکن تنهاییت را
تا یک دل و یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاریم...
دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی
من با تو ام تنهای تنها...
من با تو ام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم...
باور نکن تنهاییت را
من با تو ام منزل به منزل...

حافظ ز چشمان قشنگ تو غزل ساخت
هرکس که تو را دید به چشمان تو دل باخت
نقاش غزل تا که به چشمان تو پرداخت
دیوانه شد از طرز نگاهت قلم انداخت

ني كوك وناي نا كوك
در ترانه ي آدم
چه نغمه پردازند؟؟؟!!
يكي به رقص وپرواز مي كشاند جان
وآن دگربه چنبره بر ثروت خاك
آن يكي پر پرواز مي فزايد مرغ
وآن دگر غل وزنجير مي كند برپاي
ودر كشاكش اين اضداد
آدمي سرگردان
كه به غلتتد در خاك
يا بخيزد ازآن
اما اما
تا ناي منيت برجاست
ني كجا نغمه سرايد در ساز

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:4  توسط هدایت
|
|
بنام دل بنام شاهد و می
بنام تارو تنبورو دف و نی
بنام عاشقان لاابالی
بنام همنشینان خیالی
بنام نغمه های عودو چنگت
بنام آشنای جام و سنگت
بنام ساقی و جام شرابش
بنام شاهدو عودو ربابش
بنام عربده در حال مستی
بنام آن یگانه درد هستی
بنام دستهای جام بردار
بنام مستهای رفته بر دار
صدایم داد تا از او بخوانم
که من هم درد غربت را بدانم
به حق باده نوشان می حلال است
که مستی افتخاری بی زوال است

من دررقص خيال شادم چون تو در خيال من فاتح لحظه های غريبانه ی منی وگاه چون اسب رم کرده ی خواهش در دست های تمنای منی |

مزه تلخ بی کسی
نشسته در دهان من
پس از تو غم نشسته بر
خنده نیمه جان من
تکّه کلام قلب من
رقص قشنگ شاپرک
من که نرفته می رسم
به آخرین صدای خود
قاب شکسته می زنم
بر در سرسرای خود
رخت دوباره تن کنم
از گل یاس و اطلسی
آن که مرا صدا کند
نیست به جز خودم کسی

تو
همانی که من ِ دیوانه
لابه لای نداشتنت گم شدم
تو
همانی که من ِ دیوانه
تو سطل ِ خاطراتِت
غرق شدم
تو
همانی که من ِ اواره
از شمردن ِ نبودنهات
خسته شدم
تو
همانی که من ِ اواره
لابه لای هاشورهای نبودنت
خط خطی شدم
تو
همانی که من ِ بیچاره
به داشتن ِ نداشتنهات دلخوش شدم
...........
میگویند انگار سالهاست که هستم ....... اما چرا هستهای مرا نادیده می گیرند ؟
...... پس من نیستم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 10:3  توسط هدایت
|

با بودنت ترانه سر میدهم و با رفتن قصیده و غزل
با یک نیم نگاهت شعر میشوم و با یک لبخند تو ترانه
رقص گیسوانت در زمزمه باد یک شعر بی کلامم
من و باران و بخار نفسهایم لحظه های آمدنت را زیر لب زمزمه کنان رفتیم
پرس وجوی تو زیر آوار باران یک راز عاشق
تنها کلام ماندنم یک شعر پرالتهاب............
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 16:29  توسط هدایت
|


تقدیم به تو که سبزترین بهار غزلهای منی :
پاییزدر کوچه ها می وزد و برگها از شاخه های همیشه وداع میکنند اما در اتاق آبی ما از مسیحای نفسهای تو بانو بهارانی بر پاست از عشق از نور از طراوت حضور .
پاییز در کوچه های جاری عریانی را فریاد می زند اما در خلوت عاشقا نه ی ما روح عریانمان به میهمانی دلهای مشتاق می رود .
پاییز همین نزدیکی است پشت همین دریچه های تا هیچ پشت همین ابهام زرد گونه ی تقویم پشت همین لحظه های تا ابد دچار مرور.
اما در اتاق آبی ما از فراخوان چشم تو اتفاق سبز غزل بر پاست و من و تو در تفاهمی این چنین ناب شاعرا نه تداوم خوبیم و عاشقا نه ادامه ی زلال و دستهای تو آغاز سبزی است برای جوا نه زدن و لبهای من شروع خوبی برای تکرار دوستت دارم و اگر پاییز فروردین نگاه تو را به اردیبهشتی ترین سمت چشمانت پیوند میزد و در خردادی ترین حضور دستانت عشق را به باور می رسید هرگز به مهر اجازه ی آغاز و به آبان اذن شروع و به آذر فرصت اعجاز ی چنین زرد را نمی داد .
درکوچه هایی چنین نزدیک معجزه ای زرد گونه بر پاست اما در اتاق آبی ما دستهای توبهار را جاری است و روح بزرگ تو اردیبهشت را صدا می زند و هرم نفسهای تو ظهر نشاط خرداد را یاد آور می شود .
ای بها نه ی بهار!
ای بهار را بها نه !
با تو هرگز پاییز برگی ماندگار در تقویم نیست که تو ماندگار ترین بهار دفتر شعر منی .
پاییز همین نزدیک دور است وقتی تو این هم دور نزدیکی با دلم.
خاتون غزلهای ناب فروردینی من!
بانوی تکامل اردیبهشتی عشق!
یاسمن پوش ترین لحظه ی خردادی صبح!
با تو اما پاییز
عین یک واژه ی زرد
در ته دفتر من می ماند .
چون تو آغاز بهاری و سر آغاز غزل .
چون تو سرشار ترین حادثه ی سبزی
و من
شاعر لحظه ی روحانی چشمان توام.
-----------------------------
یک جرعه لبخند تو را نوشیدم و دریا شدم
آیینه می تابید و من در جذبه ات زیبا شدم
شمس تو می بارید و دل چله نشین چشم تو
بلخ من !و قونیه ام! من با تو مولانا شدم
همچون ایازم من ولی در ساحل دستان عشق
از دولت چشمان تو محمود بی پروا شدم
بودای چشم تو منم ای نیروانای غزل!
سیمرغ سی مرغ توام در قاف تو معنا شدم
من شیخ صنعانی و تو ترساترین بانوی صبح
گم بوده ام عمری ولی در روم تو پیدا شدم
در این کویرستان بد عین عطش بودم ولی
یک جرعه لبخند تو را نوشیدم و دریا شدم
----------------------------
مثل یک حادثه ای
این چنین نرم و زلال
بر تن ایینه ام میباری
تا غزل
وقت عشقبازی من باشد و تو
و تماشا دارد
شب نیلوفری ما با هم
وقتی از نام تو جان میگیرد
واژه ها
ثانیه ها
عشق
هوا
و
تن تبدار من از هرم مسیحایی تو
فصل خوب همه ی پنجره هایی بانو!
چون فقط چشم تو کافی است که صبح
از لب شرجی این پنجره ها جان گیرد
و بریزد به تن خسته ی شب
آه!
از این همه اعجاز که تو داری
و
من
اینهمه عاجزم از وصف گل افشانی تو .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 15:57  توسط هدایت
|

گل من گریه مكن
گل من گریه مكن
كه در آینه ی اشك تو غم من پیداست
قطره ی اشك تو داند كه غم من دریاست
گل من گریه مكن
سخن از اشك مخواه
كه سكوتت گویاست
از نگه كردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات
بی نوایی تنهاست
من و تو می دانیم
چه غمی در دل ماست
گل من گریه مكن
كه بدین غمزدگی بیشترم می سوزی
من چو مرغ قفسم
تو در این كنج قفس بال و پرم می سوزی
ز تبسم مگریز
در دندان تو در غنچه ی لب زیباست
گل من گریه مكن
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 15:56  توسط هدایت
|