وقتی

وقتی که روح عشق را اینگونه عریان میکنی
در واژه های شعر من گویی که طوفان میکنی
شاعرترینت می شوم همسایه ی احساس تو
در سایه ساری ا زغزل دل را تو مهمان میکنی
من برده ام قلب تو را در این قمار آخرین
بازنده ی چشم توام وقتی نمایان میکنی
پل میزنی روح مرا تا ساحل چشمان خود
جایی که حتی عشق را سر در گریبان میکنی
حرفی ندارم نازنین خود کرده را تدبیر نیست
اما .... دلم را برده ای و باز کتمان میکنی؟!
چیزی نمی ماند بجا از شاعر بارانیت
وقتی که روح عشق را اینگونه عریان میکنی
***
شب خیس رویا
خیابانی سرشار از عطر بوسه
و مهتاب
وقتی آهسته بارید بر شانه ی رازقی
من و تو
مسافرترین عابر کوچه های رسیدن شدیم.
دست در دست هم
و شانه به شانه
مرا بردی تا یاس امید
مرا بردی تا بوی شب بو.
به یک بوسه ی سرخ
مرا سبز کردی
: و آغوش من ساحل امن تو شد
ودستان تو
گرمی واژه هایم.
شب عطر شبنم
شب ناز گیسو
من و تو
پر از حرفهای شکفتن
پر از حس و حال غزل
و آرام
در خلوتی مبهم و گنگ.
صدای قدم های بی تاب
صدای ترک خوردن تک درخت سپیدار کوچه
صدای نفسهای مهتابی عشق.
شبی بود آن شب
که با هم گذشتیم از کوچه باغ ترا نه
یادش بخیر.


















