تبليغاتX
تجریان - تقدیم به تو

تجریان

دوش دور از رویت ای جان جانم از ...

تقدیم به تو

 

تقدیم به تو که سبزترین بهار غزلهای منی :

پاییزدر کوچه ها می وزد و برگها از شاخه های همیشه وداع میکنند اما در اتاق آبی ما از مسیحای نفسهای تو بانو بهارانی بر پاست از عشق از نور از طراوت حضور .
پاییز در کوچه های جاری عریانی را فریاد می زند اما در خلوت عاشقا نه ی ما روح عریانمان به میهمانی دلهای مشتاق می رود .
پاییز همین نزدیکی است پشت همین دریچه های تا هیچ پشت همین ابهام زرد گونه ی تقویم پشت همین لحظه های تا ابد دچار مرور.
اما در اتاق آبی ما از فراخوان چشم تو اتفاق سبز غزل بر پاست و من و تو در تفاهمی این چنین ناب شاعرا نه تداوم خوبیم و عاشقا نه ادامه ی زلال و دستهای تو آغاز سبزی است برای جوا نه زدن و لبهای من شروع خوبی برای تکرار دوستت دارم و اگر پاییز فروردین نگاه تو را به اردیبهشتی ترین سمت چشمانت پیوند میزد و در خردادی ترین حضور دستانت عشق را به باور می رسید هرگز به مهر اجازه ی آغاز و به آبان اذن شروع و به آذر فرصت اعجاز ی چنین زرد را نمی داد .
درکوچه هایی چنین نزدیک معجزه ای زرد گونه بر پاست اما در اتاق آبی ما دستهای توبهار را جاری است و روح بزرگ تو اردیبهشت را صدا می زند و هرم نفسهای تو ظهر نشاط خرداد را یاد آور می شود .
ای بها نه ی بهار!
ای بهار را بها نه !
با تو هرگز پاییز برگی ماندگار در تقویم نیست که تو ماندگار ترین بهار دفتر شعر منی .
پاییز همین نزدیک دور است وقتی تو این هم دور نزدیکی با دلم.
خاتون غزلهای ناب فروردینی من!
بانوی تکامل اردیبهشتی عشق!
یاسمن پوش ترین لحظه ی خردادی صبح!
با تو اما پاییز
عین یک واژه ی زرد
در ته دفتر من می ماند .
چون تو آغاز بهاری و سر آغاز غزل .
چون تو سرشار ترین حادثه ی سبزی
و من
شاعر لحظه ی روحانی چشمان توام.

-----------------------------

یک جرعه لبخند تو را نوشیدم و دریا شدم
آیینه می تابید و من در جذبه ات زیبا شدم
شمس تو می بارید و دل چله نشین چشم تو
بلخ من !و قونیه ام! من با تو مولانا شدم
همچون ایازم من ولی در ساحل دستان عشق
از دولت چشمان تو محمود بی پروا شدم
بودای چشم تو منم ای نیروانای غزل!
سیمرغ سی مرغ توام در قاف تو معنا شدم
من شیخ صنعانی و تو ترساترین بانوی صبح
گم بوده ام عمری ولی در روم تو پیدا شدم
در این کویرستان بد عین عطش بودم ولی
یک جرعه لبخند تو را نوشیدم و دریا شدم

----------------------------

مثل یک حادثه ای

این چنین نرم و زلال

بر تن ایینه ام میباری

تا غزل

وقت عشقبازی من باشد و تو

و تماشا دارد

شب نیلوفری ما با هم

وقتی از نام تو جان میگیرد

واژه ها

ثانیه ها

عشق

هوا

و

تن تبدار من از هرم مسیحایی تو

فصل خوب همه ی پنجره هایی  بانو!

چون فقط چشم تو کافی است که صبح

از لب شرجی این پنجره ها جان گیرد

و بریزد به تن خسته ی شب

آه!

از این همه اعجاز که تو داری

و

من

اینهمه عاجزم از وصف گل افشانی تو .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 15:57  توسط هدایت  |