اين روزها انگشتهای دستمن -اين شاخه هایخشک- فرياد میزنند ما يادگار قحطیدست محبتيم در هر کجایشهر به جستجوی دستمحبت شتافتيم دستی بهمهربانی دستت نيافتيم!
+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 8:40  توسط هدایت
|
و باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی. این آغازی دیگر است و این منم، گمشده در مه، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها، فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک. من گم شده ام، من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه هایش را دلتنگ می نوازد گم شده ام. آری من گم شده ام...